Thursday, March 13, 2008
Saturday, February 16, 2008
Wednesday, December 5, 2007
Im Nothing

حرف زیاد دارم بزنم ... اما نمیدونم واقعا بعد از چند مدته که دارم مینویسم دستم به نوشتن نمیاد ... حالم یه جورایی خوب نیست ...
امروز چقدر خندیدم ...
کاش میتونستم صداش رو بیشتر کنم ... حیف آخرین حدشه ...
چقدر بده ...
چقدر مسخره اس ...
از ته دلم میگم ...
زندگی خییلی مسخره اس ...
تاحالا شده انقدر گریه کرده باشی که وقتی میخوای بازم گریه کنی نتونی به جاش فقط بخندی؟ ...
اینجوری شدم ... نیاز به گفتن این جمله هم نبود ... تا بلایی سرم نیاد هیچی نمینویسم ...
اشتهام کور شده ... نمیتونم غذا بخورم ...
سرم به شدت درد میکنه ... تمام سردردای 4 ساله ام رو بذاری کنار هم میشه مثل الان ...
واقعا خنده ام میگیره ...
نمیتونم بیشتر از این گریه کنم دیگه ...
میخوام برم شب بیداری ... میخوام یه هفته نه چیزی بخورم نه بخوابم ... ببینم چی میشه ...
اما خب نمیشه ...
نهایتش میدونی چیه؟ ...
این که امشب نمیخوام و فردا شب ... امشب غذا نمیخورم و کل فردا ...
بیشتر از این شه میدونی چی میشه؟
میمیرم ...
اون وقت میدونی اسمش چی میشه؟
خودکشی ...
آها رسیدم به کلمه ای که میخواستم برسم ...
خودکشی ... بله بله بله ...
چند نوع راه واسه خودکشی داریم؟
پرش از ارتفاع بلند - با گاز خفه شدن - تو آتیش سوختن - تیغ زدن - قرص خوردن - دار زدن - پریدن جلوی ماشین (که زیاد توصیه نمیشه چون حداقلش یه نفر اضافه تر بدبخت میشه) - خودزنی - غذا نخوردن و ...
خب من چند مدل خودکشی دیدم ... خفه شدن تو گاز که طرف نجات پیدا کرد، قرص خوردن که نجات پیدا کرد، تیغ زدن که نجات پیدا نکرد، پرش از ارتفاع که اونم مرد ...
خب این همه آدم اطرافت خودکشی کنن چه فکری میکنی؟ ...
حالم از این کلمه به هم میخوره ...
متنفرم از همه چیز ...
دیگه خسته شدم ... نمیخوام هیچی بشونم تو این موارد ...
...
خستگی ... کلمه ای که خیییلی از ماها به کار میبریم بدون اینکه بدونیم چرا و به چه دلیل این حرف رو میزنیم ... کلمه ای که شاید بعضی از ماها به خاطر اینکه نمیخوایم کاری رو انجام بدیم به کار میبریم ...
نمیدونم ... نمیخوام ... نمیشه ... نه ... نمیتونم ... باز هم نه نه نه نه ...
اینا هم همینطورن ...
میدونی؟
نمیتونم نگم نه نمیخوام چون نمیشه ...
...
میدونی الان چه احساسی باید بهت دست بده؟ بی کاری و الافی ... چرا؟ چون یکی بی کارتر از خودمی که داری این بلاگ رو میخونی ...
میدونی الان از چی خنده ام میگیره؟ ... از اینکه هیچ کس هیچ چیزی رو تو روت نمیگه ... همیشه همه چیز وقتی که نیستی درموردت گفته میشه ...
احساس میکنم اگه هدفونم رو ور دارم دیگه هیچی نمیشنوم ...
آخرین شنیده های من خداحافظ ... آخرین صداهای قشنگ خداحافظ ... دوستای گلم خداحافظ ... صداهاتون برای همیشه به یادم میمونه ...
احساس میکنم توی قلبم هیچی نیست ... میدونی مثل چی میمونه؟ همه میگن قلبم شکست ... اما من نمیتونم بگم شکست ... مثل چیزی میمونه که یه دفعه ای یه چیزی بره توش و سوراخش کنه ... طوری سوراخ شه که دیگه نشه پرش کرد ... امروز اینجوری شدم ... امروز که نه امشب ...
تمام وجودم یخ کرده ... با اینکه گرمترین لباس هام رو پوشیدم ... احساس سرما میکنم ...
احساس میکنم دیگه هیچی ندارم که ازم حمایت کنه ...
احساس خالی بودن از درون میکنم ...
احساس زنده بودن اما بیجون بودن رو میکنم ...
احساس میکنم نمیتونم حتی یه دکمه دیگه فشار بدم و آخر پستم رو بنویسم ...
احساس میکنم بیخودی گریه میکردم ...
احساس میکنم توی دلم هیچ چیزی نیست دیگه ...
احساس میکنم دیگه احساسی ندارم ...
پس دیگه احساسی نمیکنم ...
تمام وجودم لمس شده ...
یه وجوده لمس شده ی بی احساسه خسته ی سرد هیچ کاری نمیتونه بکنه دیگه ...
فراموش کنید همه ی چیزهایی که دارید رو ... چون همه چیز روزی تموم میشه ...
میخوام یه جمله در آخر بگم ...
وجود خدا تو زندگی بزرگترین امید برای همه ی آدم هاست ...
سی.ای.دی

Friday, October 19, 2007
Forever & Never

اما این سختیه ما آدام هاست که نمیذاره این سادگی ها رو حل کنیم ...
تمام وجودم داره ۲۴ تیر پارسال رو حس میکنه ... نگاهی که برای همیشه جلوی چشمام میمونه و از بین نمیره ...
کاش همون ۱هفته بعد همه چیز رو تموم میکردم ... کاش اون موقع تموم میکردم که به الان نرسم ...
قسم میخورم تا آخر عمرم دیگه به هیچ کس وابسته نشم ... برای همیشه ...
کاش همون موقع همه چیز رو تموم میکردم ...کاش اون موقع به بعدش فکر نمیکردم ...
کاش انقدر خودخواه بودم که اون موقع به هیچ کس جز خودم فکر نمیکردم ...
اما چه میشه کرد ... الان اینجام و همه اش به خاطر اینه که اون موقع هیچ کاری نکردم ... ای کاش میشد برگشت به عقب ... برمیگشتم و همونجا تموم میکردم همه چیز رو ...
این دختری که داره اینجا مینویسه مرد ... برای همیشه مرد ...
وصیتش هم اینه:
به نام تنها مهربان ...
تنها مهربون هستی ...
وقتی که بچه بودم همیشه یه گوشه ی قلبم وجودت رو حس میکردم ...
اما هر روز که بزرگتر میشدم تو رو هم بیشتر فراموش میکردم ...
انگار که قلبم هر روز کوچیکتر از دیروز میشه و جاش داره کم و کمتر میشه و اسمت داره کمرنگ تر و کوچیکتر میشه ...
یادمه بچگی هام هر چیزی که میخواستم رو بهم میدادی ...
اما الان چیزایی که دارم رو ازم میگیری ...
با اینکه اسمت همیشه به زبونم نیست اما راضی ام به هرچیزی که اراده میکنی ...
وقتی که به گذشته فکر میکنم میبینم گه چقدر مهربون بودم و بعضی شبها که گریه میکردم ازت میخواستم که وجودم رو به وجودی که نیازمنده ببخشی ...
و حالا هم همین رو ازت میخوام ...
از این که این کار رو برام کردی ممنونم ...
میخوام تمام چیزایی که دارم رو به همه بدی ...
میخوام ذره ذره ی وجودم توی وجود همه باشه ...
خدایا ...
تمام کسانی که هیچ وقت نبخشیدم رو الان میبخشم ...
خدایا ...
بزرگترین آرزوم رو برآورده کن گرچه دیگه منی توی این دنیا وجود نداره ...
خدایا ...
دومین آرزوم رو هم برآورده کن ... آرزو میکنم که جایی به خواب ابدی فرو برم که آروم و روحانی باشه ...
و خدای بزرگ ...
سومین آرزوم رو هر برآورده کن ... نذار که مامان بابام و خونوادم و دوستام زیاد ناراحت شن ...
...
برای تمام چیزایی که توی این دنیا بهم دادی سپاس گزارم ...
و بیشتر از همه برای چیزهایی که توی اون دنیا خواهی داد ...
آمین یا رب العالمین ...
...
سی.ای.دی
Monday, October 15, 2007
My Number is 19

من تصمیم گرفتم دیگه بلاگ ننویسم ...
خب به خاطر یه سری دلایل شخصی ...
و دوست ندارم کسی فکر کنه به خاطر کنکوره ...
خب بعضی ها بهم میگن بهت نمیاد ننویسی ... اما خب من نگفتم نمینویسم گفتم بلاگ نمینویسم ...
نوشته هام رو دیگه نمیخوام پابلیک کنم ...
۱ سال و چند ماه نوشتن ... شاید نوشتن برای من دلیلی بود که کمتر تو خودم باشم ... و یا اگه خواستم اینجوری باشم حرفام رو جایی بنویسم که خیییلیا بتونن بیان بخونن ... کسی چه میدونه شاید اونا هم مثل من باشن یا بعدا مثل من بشن یا مثل من بودن و خیییلی چیزای دیگه و در نهایت هرچیزی که ممکنه ...
همیشه از نوشتن بدم میومد ... دوست داشتم بیشتر بکشم ... یه کاغذ دم دستم باشه و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو بکشم تا جایی که همه اش سیاه بشه ... اما خب وقتی شروع کردم به نوشتن فکر نمیکردم به اینجا برسم ... زندگی خیییلی عجیبه ...
یاد موقع هایی افتادم که مینوشتم وقتی عصبانی بودم وقتی ناراحت بودم وقتی خوشحال بودم وقتی خسته بودم و ... با تمام حسایی که یه آدم میتونه داشته باشه نوشتم ...
عاشق نوشتن شدم ...
عکسایی که میذاشتم همیشه تک بود ...
گاهی اوقات عکسام در عین تضاد با توشته هام مکمل اون چیزی که میخواستم بگم بودن ... همیشه آدم نمیتونه خیییلی از چیزایی که میخواد رو بگه و این عکسها وآهنگ ها و خیییلی چیزای دیگه هستن که میتونن مکمل خوبی باشن ...
وقتی که نمیتونم چیزایی که میخوام بگم رو و یا نمیتونم بنویسم یا نشون بدم ... احساس بدی پیدا میکنم ...
دلم میخواد بعضی چیزایی که هیچ وقت نتونستم رو حداقل الان بگم ...
اما به چه قیمتی ... به قیمت ناراحت شدن خییییلی از آدم هایی که ارزششون برام از همه ی دنیا و عالم بیشتره ...
دوست دارم تو آتیش این حرفها بسوزم اما برای همیشه برای گفتن این حرفا خفه باشم ...
فقط خدایا میخوام اون چیزی که خودت میدونی چیه رو بهم کمک کنی حلش کنم ...
خودت میدونی تو چه حال و روزی ام ...
منتظرتم ...
سی.ای.دی
پی.اس: نظرم عوض شد بازم آپ میکنم ...
Thursday, October 11, 2007
Love is a River ...

مثلا ...
نمیدونم چه مثالی بزنم ...
----
یه چیز دیگه ای در مورد اون دختر بچه ی پست قبلیم شنیدم ...
اون بچه هه یه زمانایی بچه بود ... اما اونقدر مهربون بود که وقتی همه الان درموردش صحبت میکنن یا مامانش ازش تعریف میکنه از گذشته ی بچه اش بیشتر میگه تا الانش ... درواقع میشه گفت که اون بچه الان دیگه نیست که کسی بخواد از الانش تعریف کنه ...
متاسفم که این بچه به این سرنوشت دچار شد ... نمیشه پدرش رو به خاطر کاری که کرد سرزنش کرد ... حتما فقط پدرش نیست که ایجوری باهاش بوده ... حتما خییییلی های دیگه باهاش همین رفتار رو کردن ...
اما این چیزی که میخوام بگم این نیست ...
این فقط مقدمه ای بود برای اینکه بگم چه سرنوشتی داشت و چرا اینجوری شد ...
برمیگرده به چند روز پیش ...
چند روز پیش این دختر زنگ میزنه به یکی از دوستاش و از دوستش میخواد که باهاش حرف بزنه ... اما خب دوستش فکر میکنه که این مثل همیشه اس و هیچ مشکلی نیست ... خلاصه بهش میگه که من الان کار دارم باشه بعدا صحبت میکنیم ...
میدونی یه جورایی حس بدیه که یه نفر از یه نفر کمک بخواد و شخص دوم ندونه که ازش کمک خواسته شده ...
اما خب مهم نیست ... اون دختره عادت کرده بود دیگه ...
خلاصه اینکه تصمیم میگیره که زنگ بزنه به یکی دیگه از دوستاش ... این دوست دومیش رو خیییییلی دوست داشت ... یه پسری بود که عاشقانه میپرستیدش ... اما خب متاسفانه اونم اون رو حال خوبی نداشت و این دختر مهربون ما نتونست با اونم حرف بزنه ...
خلاصه ساعت حدودای ۷ میشه ... لباساش رو عوض میکنه و میزنه بیرون ...
همینجوری که تو خیابون قدم میزد و هوا تاریک و تاریک تر میشد و بی هدف و ناخواسته میره سمت پاتوقش ...
همون نزدیکی ها میشینه و با خودش فکر میکنه که چقدر هوا تاریک شده ...
کاش میشد که زندگیش رو تغییر بده ...
کاش میشد آدمها فقط به خودشون فکر نمیکردن ...
کاش میشد که یه نفر رو پیدا کنه که راحت باهاش حرف بزنه ...
کاش میشد آدمها هم اون رو درک میکردن ...
کاش خیییلی چیزا تغییر میکرد ...
کاش میشد به این فلاکت تمومی میداد ...
کاش میتونست داد بزنه ...
میتونست به اون چیزی که میخواست برسته ...
ای کاش میشد ...
میشد ...
و خلاصه تموم اون چیزایی که نگفته بود و باید میگفت ...
احساس کرد که چقدر هوا سرد شده ...
چیز زیادی با خودش ور نداشته بود ...
تصمیم گرفت به جایی که همیشه بهش آرامش میده بره ...
وقتی که میرفت ...
وقتی که داشت از خیابون رد میشد ...
اون موقع بود که همه چیز تموم شد ...
اون روز روزی بود که به دنیا اومده بود ...
جفت تولداش توی یه روز بود ...
من همیشه براش تولد میگیرم ...
همه بهش میگفتن که مواظب خودش باشه ... اما کسی نخواست که مواظبش باشه ...
همه بهش میگفتن آدم باش ... اما هیچ کس با اون مثل آدم رفتار نمیکرد ...
خوشحالم که زندگیش تموم شد ...
منم میخوام خودم رو بکشم ...
اما مرگ من با مرگ اون فرق داره ...
------
میتونید داستان بالا رو باور کنید ... میتونید نکنید ...
من هیچ نظری ندارم نسبت بهش ...
من از این دختر هیچ چیز یاد نگرفتم ...
من هیچ کاریش رو تاکید نمیکنم ... تکذیب هم نمیکنم ...
فقط ابراز تاسف میکنم ...
-----
خدایا دوست دارم ...
تو میدونی هر کسی چی ازت میخواد ...
ازت میخوام که بهشون بدی هر چیزی که به صلاحشون هست ...
ازت میخوام که تمام کسایی که به کمکت نیاز دارن رو کمک کنی ...
ازت میخوام تمام کسایی که مریضن رو خوب کنی هر طور که خودت صلاح میدونی ...
و من ازت یه چیز میخوام ...
اون هم زندگیمه ...
من تمام زندگیم رو توی یه چیز میخوام ...
تمام زندگیم رو توی چیزی میخوام که ارزشش برام از همه چیز بیشتره ...
چیزی که ذره ای ازش کم شه تمام وجودم تیکه تیکه میشه ...
بهم کمک کن ...
آمین ...
سی.ای.دی
پی.اس: فقط چند روز دیگه مونده ...
چند روز ...
و بعدش همه چیز تموم میشه
Tuesday, October 2, 2007
Abandoned
------
روزهایی که به در میگفتن دیوار بشنوه گذشته ... چه روزایی بود خدایا ...
------
یه چیزی میخوام بگم ...
به دختر بچه ای بود یه زمانایی ... نمیشناسمش اما خب یه چیزایی ازش میدونم ... این دختر بچه ی مهربون همیشه به فکر کمک کردن به دیگران بود اما پدرش هیچ وقت این رو متوجه نشد ... یه روز این بچه از روی محبتش یه کمکی به پدرش میکنه که ظاهرا خراب کاری میشه ... اما باباش این رو نمیفهمه و اون رو کلی دعوا میکنه ... اون دختر بچه تا شب گریه میکنه و تصمیم میگیره دیگه به کسی محبت نکنه ...
دلم برای اون بچه میسوزه که همچین پدری داره و الان به چنین روزی افتاده ... و دلم برای اون پدر میسوزه که همچین دختری داشت و نمیدونست ...
مشکل میدونی چی بود؟
مشکل این بود که پدر هیچ وقت متوجه نشد اون بچه نیتش از اون کار چی بود ... تنها چیزی که دید خراب کاریش بود ...
------
زندگی میاد و میگذره ...
------
نوشته های دیروز من ...
" امروز 9/7
نهم ماه هفت ...
روز به روز عصبی تر میشم ... چون هیچی نمینویسم ...
کاشکی میشد از تمام نوشته هایی که داشتم یه پرینت میگرفتم ... همراه با تاریخشون عکساش ...
چه روزای دوست داشتنی ای بودن ...
دلم تنگ شده واسه نوشتن ...
واسه نوشتن چیزایی که فقط خودم مینویسم ...
چقدر دوست داشتنی شده ...
از این طرز زندگی کردن خوشم میاد ... فقط یه تیکه اش مشکل داره ... روش کار میکنم ...
بعضی چیزا خییلی خنده داره ...
خیییلی ...
اتفاقات جالبی داره اینجا میفته ...
خوشحالم که همه چیز میخواد تغییر کنه ...
امروز مرگ رو احساس کردم ... از نزدیک ... خیییلی حس جالبی بود ...
امروز کلا روز عجیبی بود ...
یه نفر رو تو خیابون دیدم که برام خییلی آشنا بود ...
درمورد یه چیزایی دیده و شنیده بودم ... آدم جالبی بود همیشه برام ... یه گوشه ی ذهنم همیشه بهش فکر میکردم ...
دیگه ادامه اش ندادم ... همه اش مال عصر بود ...
اما اگه بخوام ادامه اش بدم مینویسم که:
دیگه نمیخوام احساساتم در جریان چیزی یا کسی بذارم ...
یه دو دلیل ... چون فکر میکنم باعث ناراحتی دیگران میشم ... و دلیل دیگه ای که برای همیشه بین خودم و خدای خودم میمونه ...
و من امسال به جای یک چیز 2 چیز میخوام خدایا ... چیزی که پارسال نتونستم بدستش بیارم ... من اون رو میخوام ...
امیدوارم کمکم کنی ...
میدونم پارسال به خودم خیییلی بد کردم ... اما من میخوامش ... مثل هر 6 سال قبلش و امسال ...

